تبليغاتX
مارسیان

 

 به دنبال گمگشته ای مد فون

در میان این عقرب زار

ماران سراسر به دنبال من

و خورشید سوزان خیره بر اندام بی رمقم

گویی بر من د لسوز و خواهانی بود بر زندگی من

چرا که ماران و عقربان را به سان ستاره ای درخشان بر من نمایان می ساخت

آه که به هر سو میرفتم اندامم از گزندشان در امان نبود

همه جا بوی خاک می داد

و من به دنبال عشق در میان خاک

آه   گویی حسی آرام آرام مرا در میان می گرفت

هر قدم که پیش میرفتم

بوی عشقم بیش به مشام می رسید

گویی به وعده گاه نزد یک می شدم

باد کویر سوزان می وزید به چهره ام آتش می کشید و گیسوان پریشانم را با نوازشی سخت بیش پریشان می کرد

آه! اینان را چه می شود!؟

این عقربان و ماران گویی دیگردور می شوند و بی تفا وت از من میگذ رند

گویی ترس بر آنان مستولی شده

و هرچه بیشتر عشق بر من چیره می شد

و من به د نبا ل گمگشته ای مد فون

ناگهان پای بر زمینی نهادم که گویی مرا در خود می ربود

گویی از اعماقش مرا طلب می کرد

آه سراپا عشق شدم و فریاد....

بی رمق نشستشم

دستانم از هر زمان پر توان تر

به دنبال گم گشته ای مد فون

کویر را می شکافت

آه چشمانم چه می بیند!

قطره قطره باران از ابر چشمانم می چکید

آه عشق ِمن.......عشق ِمن.......!

آری! دستانش هنوز بوی سیب می داد...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:49  توسط رزیتا حسینی | 

 

بنگر مردمکان را در طلب من

بنگر که این مردمکان در قاب خونین چشم چگونه مرا میدرند

یکی تنگ چشم و دیگری گشاده

آه از میان این مردمکان به کدامین سو پناه برم؟

به کدامین سو از این مرز جغرافیایی

شمال؟ جنوب؟ شرق؟ غرب؟

هیهات که در هر سو غریب بودم!

گیج و منگ!

ناگهان فریادی بی رمق از من برخاست!

گونه هایم ترشد!

قطره ای بر لبان خشکیده ام چکید!

بی اختیار چشیدم…

شور بود و گرم بود وپاک بود!

گرمایش… گرمایش…. گرمایش به گرمای عشق سوزان و تب دار

و پاکیش به زلالی راستی!

ناگهان حسی گنگ مرا به سوی خود خواند...

از این سو؟ نه! از آن سو؟ نه!

کیست که مرا این چنین آشنا می خواند؟

به دنبال فراخوان گیج و منگ.....

آه! ندایی از بالا......

ناگهان در خود پیچیدم و دیگر هیچ ندانستم....!

آری زنان ِ خوب به آسمان می روند!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:47  توسط رزیتا حسینی | 

 

امروز من به پوچی رسید م واز خویشتن گریزانم!

از خویشتن گریزانم و از آینه شرم دارم!

از شنیدن صدایم هراسانم!

چگونه دگرباره بر خاک پاک پا نهم؟

و چگونه دگر باره سرم را به سوی آسمان بالا خواهم برد؟

من گناهکارم! گناهکارم! گناهکار!

آیا مرگ مرا از این این بی شرمی و وقاهت میرهاند؟

خود نیز بر خویشتن خویش نخواهم بخشید!

گناه من بخشود نی نیست!

چه اگر وی از غفاری اش بخشد!

من گناهکارم! گناهکارم! گناهکار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:43  توسط رزیتا حسینی |